تبليغاتX
•¸.ღ♥♫ عاشقانه های من و هانی ♫♥ღ¸.•


•¸.ღ♥♫ عاشقانه های من و هانی ♫♥ღ¸.•

.......تقدیم به آنکه بودنش بزرگترین بهانه برای بودنم هست.........

برای زیبا تر شدن وبلاگ خود و حمایت از ما کد زیر را در تنظیمات وبلاگ خود قرار دهید

 

 

| دوشنبه سوم بهمن 1390 | 18:24 | alireza| |

سلام دوستای گلم امیدوارم حال همتون خوبه خوبه خوب

 باشه....

سال خوبی واسه همتون ارزومندم ...امیدوارم سال1391سالی پراز

 موفقیت واسه همتون باشه...دوستای گلم موقع تحویل سال ماروفراموش نکنین

واسمون دعا کنین ممنون ازهمه

سال نو مبارک

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارک ...چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...


hani I lOvE YoU

| شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 | 12:57 | alireza| |

سلام علی خوفی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام دوستان خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوشید ؟

سلامتید ؟

اومدم اخرین پست تو سال 90 رو بذارمممممممم

دوستان عید پیشاپیش مبارک

سال خوب و پر برکت و پر از موفقیتی داشته باشید


علی جونم

عید تو هم مبارک عشقممممم

لحظه سال تحویل دعام کن

من دیگه به احتمال زیاد تا 13 فروردین نمیتونم بیام نت

دوستت دارمممممممممممممممممممممممم

اگه تونستم میزنگم بهت


باییییییییییییییییییی

| دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 | 18:39 | hanieh| |

salam dostan

man ba hezar bad bakhti tonestam biam net

akhe aslan nemitonam biam net

chon internete por sorat nadaram asabam khord mishe ta load she


khanomi ghorbonet beram sorry k negaranet kardam

dar zemn dar pasokhe onai k mian to nazaratemon va mikhan rohie maro tazif konan va halemono begiran bayad begam k aslan harfaye manfiton dar rabeteye mano eshgham tasiri nadare

khob shoma to eshgh shekast khordid chera fek mikonid hame shekast mikhoran?cheshe didan nadarid??ajab adamai peida mishan



dostan age betonam webo zod be zooood  up mikonam

doseton daram

...khanomi asheghetam


rasti agha ali khodeto narahat nakon

toam ye kocholo eshteba kardi,abji ghazale bishtar

in ghazalei k man mishnasam bazam ashti mikone bahat

omid varam ashti konid


| سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 | 20:47 | alireza| |

سلام دوستان خوبید؟؟؟؟


شرمنده دیر اومدمممممم

اصلا تصمیم گرفته بودم اینجا ننویسم

دوست داشتم علی فقط اینجا بنویسه

منم تو اون وب خودم بنویسم

بعد وقتی بهم رسیدیم

دوتایی اینجا بنویسیم



همین جا از همه ی دوستان معذرت مییخوام 

که نیومدیم

مخصوصا از لیلا خانوم و علی آقا

از هانیه جون و آقا امیر

از علی اقا و امیدوارم که با غزاله جون دوباره آشتی کنه

و اون یکی دوستای گلمون که الان اسمشون یادم نمیاد


توروخدا واسمون دعا کنین

الان چند روزه که از علی خبره نیست

حالم بده

خیلی دلم شور میزنه خدا کنه اتفاقی واسش نیافتاده باشه

| یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 | 14:54 | hanieh| |

علی جونم ولنتاینت مبارک

فردا روزه عاشقاست همه با عشقشون میرن بیرون ولی من.....

کاش پیش هم بودیم 



دلم گرفته

| دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 | 18:42 | hanieh| |

سلام خوبید؟؟؟

سلام عشجم نفسم عسیسم قفونت بلم

رفتی وبو دیدی؟؟؟

خوشت اومد؟

دیگه توش نمینویسم

اینجا با هم مینویسم


علی یاهو باز نمیشه چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

اعصابم خورده


یه دونه عکس خوشمل و با مزه میخواستم بدم بهت

چیکار کنممممممممممممممممم؟


بذارمش تو یه  پست خصوصی اینجا ؟؟


دلم یه ذره شدهههههههههههه واست

بخدا طفلک تر از من نیست



راستی علی دیروز داشتیم با مامان راجع به عشق حرف میزدیم

یه چیزی گفت ذوق مرگ شدممممممممم


علی دیدی قلبای کوچولو میریزه تو وبمون ؟


زودی بیاااااااااااااااا

| یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 | 17:34 | hanieh| |

سلام

من بعد از مدتی دارم بازم اپ میکنم

راستی دیدید!نتونستم سوپرایزش کنم,ماشالله اینقدر سوال میپرسه که اصلا نمیشه چیزی ازش قایم کرد

هانی همیشه من رو سوپرایزمیکنه اما متاسفانه من نمیتونم

از اونجایی که من حافظه ام خیلی قوی هستش!اکثر تاریخ و زمان هارو اشتباه نوشتم

از این به بعد این وب دو نویسنده داره(علیرضا و هانی) و صدرصد بهتر میشه چون سلیقه خانومی تکه بر عسکه من

وای راستی رفتم اون وبی که هانی ساخته بود رو دیدم

هانی بخدا عاشقتم...

یعنی اون مطالب رو که خوندم یه ساعت اشک از چشمام اومد

نمیدونم چی بگم دیگه,بازم سوپرایز شدم,با این کارش خیلی خوشحالم کرد

بگذریم


هر وقت بتونم آ پ  میکنم...

| شنبه بیست و دوم بهمن 1390 | 10:15 | alireza| |

                                                                             


 سلام دوستان

میخوام روز دیدار خودم وعلی رو بنویسم

این داستان رو هم از زبون من هم بخونید ببینید من چه حسی داشتم

4شنبه 16 آذر خونه ی عمه نشسته بودیم(تهران)

ساعت نزدیکای11(صبح)بود

بابا و مهدی رفته بودن بیرون

بابا به مامان زنگ زد و گفت واسه ناهار میریم خونه ی خاله ام که تو اندیشه میشینن

مامانم گفت حاضربشید بابا 1ساعت دیگه میاد ناهار میخواییم بریم اندیشه

مامان اینو گفت و رفت پایین

زود با گوشی مامان به علیرضا خبر دادم

خیلی خوشحال شد و گفت ادرسو بده

گفتم باشه


ساعت نزدیکای12بود که از خونه ی عمه در اومدیم مامان گوشی منو زده بود شارژ

وقتی داشتیم از خونه در میومدیم دیدم که مامان یادش رفته گوشیمو از شارژ در بیاره

گوشیمو اروم برداشتم وگذاشتم تو جیبم


ساعت 1یا 2بود که رسیدیم خونه ی خاله

آدرس دقیقه خونه رو به علیرضا اس ام اس دادم

گفتم من نمیتونم بیام بیرون گفت عیب نداره میام


رفتم حموم و بعدش ناهار خوردم و اومدم گوشیمو نگاه کردم دیدم علیرضا نوشته هانیه و 2 بار هم زنگ زده!!

نوشتم جونم؟ببخشید داشتم ناهار میخوردم

گفت من اومدم کدوم ساختمونه

خیلی زود رسیده بود

گفتم وای کجایی؟

گفت روبه روی آموزشگاه رانندگی ساختمونه چه رنگیه؟

بهش گفتم بیا تو کوچه


موهام هنوز خیس بود اگه اونجوری میرفتم بیرون مریض میشدم

موهامو داشتم خشک میکردم که اس ام اس زد کجایی؟

نوشتم دارم موهامو خشک میکنم صبر کن


موهامو نصفه خشک کردم و تو اینه به خودم نگاه کردم !!

خنده ام گرفت حتی یه کرم هم نزده بودم

با لباس تو خونه و موهای نیمه خشک  میخواستم عشقمو ببینم !!!!


رفتم تو بالکن دیدم علیرضا اونطرف تره اس ام اس زدم بیا جلوی ماشین مشکیه

اومد  جلوی ماشین مشکیه داشت پنجره ها رو نگاه میکرد هنوز منو ندیده بود

یه دفعه چشمش افتاد به من و یه لبخند خوشگلی رو لباش نشست


دستمو براش تکون دادم وسلام کردم

گفتم نمیتونم بیام پایین

گفت عیب نداره

از ترس داشتم میمردم که نکنه یه وقت یکی بیاد تو اتاق

نفسم اومد روبه روم وایساد

گوشیمو نشونش دادم و گفتم زنگ بزن

زنگ زد

ای خدا

من وعلیرضا درست روبه روی هم بودیم ولی نمیتونستم نزدیکش بشم

چند دقیقه با هم حرف زدیم

گفتم میخوام عکسمو بهت بدم چطوری بدم؟

گفت چند تا گیره ی لباس پیشته اونا رو بزن به عکست پرتش کن پایین

رفتم عکسمو اوردم و دوتا گیره زدم بهش

گفت پرتش کن

میخواستم پرت کنم ولی میترسیدم بیافته تو حیاط

گفتم میترسم

گفت محکم پرت کن نترس

گفتم خدایا خودت کمک کن

ومحکم پرتش کن

آخییییییییییییییییییییییییی

یه کم دور تر از پای علیرضا افتاد 

علیرضا عکسو برداشت

گفتم گیره ها رو بذار رو دیوار حیاطشون 


دیگه نمیتونستم زیاد بمونم

بهش گفتم دیگه برو

داشت میرفت که گفتم وایسا از پنجره ی اتاق پسر خالم نگات کنم

رفتم اون اتاق دیدم شوهر خالم تو اتاقه

به علیرضا اس دادم بیا زیر تابلوئه وایسا

 وایساد اونجا

شوهر خالم از اتاق رفت بیرون

پریدم پشت پنجره

دوباره براش دست تکون دادم و گفتم دیگه برو

گفت برم؟

گفتم آره

ورفت .................


خدایا شکرت شکرت شکرت 

بهش اس زدم بای بای نفسم

نوشت هانیه دوستت دارم

| چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 | 20:10 | hanieh| |

سلام

سلام به همه ی دوستای گلمون که تو این مدت میومدن و به وب سر میزدن

من هانیه ام  


خب .......

اول اینکه

من اصلا خبر نداشتم که علی این وب رو درست کرده

وقرار بوده که علی منو سورپرایز کنه

ولی بنده از اونجایی که به علت سوال پرسیدن وگیر دادن زیاد هیچوقت سورپرایز نمیشم

دیشب از آقاییم ادرسه اینجا رو با هزار زور و اجبار گرفتم

و اومدم و دیدم که به به عشقم چه کارایه خوشگلی کرده

ازت ممنونم علیرضا خیلی خوشحالم کردی عشقم

این کارت واسم به اندازه ی یه دنیا و بیشتر ارزش داره


  دوم اینکه

من اونقدری هم که علیرضا در موردم گفته دخمر خوبی نیستم

اینو بار ها به خودشم گفتم

ولی هر چی که هستم

عاشق علی ام ومطمئنم که اگر علی نبود من هیچوقت معنیه عشق واقعی رو نمیفهمیدم

من واقعا با تموم وجودم علی رو دوست دارم


  سوم اینکه

علیرضای من همیشه بر عکسه خانومش تاریخا رو اشتباه میکنه

مثلا خودش نوشته که تولدش9 مرداده ولی توی پست اول نوشته 5 مرداد!!!!

بعدشم علی جونم، عقد آجیه من مهر ماه بود ومامان گوشیه منو آبان ماه گرفت .....

و خیلی اشتباهات تاریخیه دیگه که بعدا من درستش میکنم.....


  چهارم اینکه

علی داستان رو خیلی خلاصه کرده من

بعضی داستانامونو که قشنگ بود رو براتون مینویسم


  پنجم اینکه

از این به بعد من و علی با هم تو این وب مینویسیم

 

ششم اینکه

علی چرا اونروز نگفتی که ساعت 4 مسابقه داری ؟

اگه میدونستم به خدا هیچوقت نمیگفتم بیای

پسر بد


  تماممممممممممممم


  علیرضا دوستت دارم  

| سه شنبه هجدهم بهمن 1390 | 19:0 | hanieh| |

 

من وقتي که بالا خره به هاني گفتم دوست دارم ديگه کلا فکر و ذکرم شده بود هاني
وقتي که عکسشو, ديدمباورتون نميشه شیفته اش شدم,ديونش شدم!
شبا تا نگاش نميکردم خوابم نميبرد !
همش از خدا ميخواستم که هاني رو حضوري بتونم ببينم

تا اينجا رو داشته باشيد

اوايل آبان بود,انگار همين 1 دقيقه پيش بود
طبق معمول يکم اس بازي کرديم,ديگه داشتم جمع و جور ميکردم که برم باشگاه ,از خونه زدبيرون(هميشه پياده ميرم) با دوستم حميد داشتم ميحرفيدم که صداي گوشيم در اومد,هاني بود
نوشته بود من و تو ديگه نميتونيم با هم باشيم,شماره و عکسامو پاک کن و فراموشم کن!سر جام خشکم زد,حميد تعجب کرد و نگران شد,گفت سي چيزيش شده؟
هيچي نگفتم!
ناخداگاه اشک تو چشمام افتاد!و آروم راهمو ادامه دادم
سانس باشگاه داشت شروع ميشد!

بهش زنگ زدم

ازش پرسيدم چي شده ؟چرا يه دفه اينو گفتي؟
صداي گرم و نازش يکم آرومم کرد
گفت خونه مامان بزرگشه,از صداش معلوم بود که گريه کرده,داشتم ميمردم از نگراني,گفتم ببين هاني مربي داره صدام ميزنه,گفت تو برو باشگاه بعدا ميحرفيم
سر تمرينم همش تو فکر بودم
بعدا فهميدم که مامانش گوشيشو مصادره کرده

بگذريم اينم يه خاطره بد

ادامه ماجرا...

هاني و خونواده  واسه عقد آجيش اومدن تهران
با خودم گفتم حتي واسه يه ثانيه هم که شده بايد عشقمو ببينم
متاسفانه بنا به دلايلي نشد!
واسه عاشورا و تاسوعا هم اومدن تهران بازم نميشد که هم ديگرو ببينيم
يه بارم از طرفه مدرسه اومدن تهران ,اون موقع سرماي بدي خورد هاني,الهي بميرم

اوایل آذر ماه بود ,دقيقا يادمه 4 شنبه بود,يه مسابقه مهم داشتيم اونروز ساعت 4
هاني هنوزم نميدونه
هاني اس داد :ما داريم ميايم انديشه(10 کيلومتر با من فاصله داشت) حدودا ساعت 2 ميرسيم خونه خاله اينا
ميتوني بياي؟
يکم فکر کردم,با خودم گفتم هرجوري شده بايد هاني رو ببينم
گفت علي من نميتونم بيام پايين,طبقه چهارم هستيم,چيکار کنيم؟
گفتم ميام
گفت ميرم حموم تا تو بياي
من انقدر هول کرده بودم که هيچ تيريپي نتونستم بزنم
بدو بدو رفتم
رسيد جلو آموزشگاه, همش اينور و اون ور نگاه ميکردم
اس داد بيا جلو پرايد مشکيه
يعني انقدراسترس داشتم که نميشتونيد فکرشم کنيد
رفتم جلو ماشين مشيکيه بالا رو نگاه کردم
واااااااااااااااااااااااااي
هاني تو بالکن بود
دست تکون داد
نگاش کردم بازم ناخداگاه خنده اومد رو لبام
اصلا مسابقه رو به طور کلي فراموش کردم
تازه يادم افتاد که اصلا به خودم نرسيدم
واي
يکمم تلي حرفيديم
بعد گفت ميخوام يه عکس3*4 بدم بهت
گفتم اون گير هارو بزن بهش و شوت کن پايين
انقدر صورتش نازشده بود
هر جوري شد عکسو بهم داد
بعد گفت برو ديگه
خيلي خوشحال بودم
حتي وقتي که داشتم عکسشو نگا ميکردم حواسم نبود رفتم وسط خيابون يکم مونده بود ماشين بزنه….

ديگه هر شب اون عکسشو نگا ميکنم
هاني عااااااااشقتم
امروزم اينجا برف اومد
همش تو فکرم بود , اي کاش پيشم بود و دستشو ميگرفتم ميرفتيم برف بازي


الان خيلي کم با هم ارتباط داريم
اخه گوشيش مصادرست
درکش ميکنم
بعضي وقتا با کارتي ميزنگه
اما هميشه جاش تو دلمه و تا ابد عاشقشم
اينم بگم که ما زياد دعوا ميکنيم اما زودي آشتي ميکنيم

 

 

 

 

 

| دوشنبه سوم بهمن 1390 | 18:39 | alireza| |

به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه....

 

 بسلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه...

 

 به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌ انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی . . .

 

 به سلامتی باغچه ای که خاکش منم گلش تویی و خارش هرچی نامرده ...

 

| یکشنبه دوم بهمن 1390 | 14:38 | alireza| |

حالا میخوام زمانی که به هانی گفتم میخوامت ودوست دارم رو تعریف کنم:

تقریبا وسطای تابستون بود(منو باید ببخشید تاریخ ها زیاد دقیق تو ذهنم نمیمونه)که از میلاد(همون داداش جفتمون)بی خبر شدیم.

گوشیش خاموش بود،نتم پیداش نمیشد،هانی اومد به من گفت که نگرانه میلاد هستم،منم گفتم بابا بچه که نیست نترس چیزیش نمیشه،اونم گفت چیکار کنم دلم شور میزنه.

بعد من گفتم اگه از منم بی خبر شی اینطوری نگران میشی؟گفت مطمئن باش اگه از توام خبر نداشته باشم نگرانت میشم!!!!!!!!!!

باز این حرفش به دلم نشست و هر روز منو بیشتراز دیروز شیفته ی خودش میکرد.

کلی حرف زدیم...

منم دیدم که هانی اینقدر دختر خوب و خانومیه! با خودم گفتم تو این زمونه هر کسی لایق عشق و اعتماد نیست و منم هانی رو مناسب ترین فرد واسه عشقم میدیدم.

روم نمیشد بهش بگم،اخه میترسیدم واسه همیشه کات کنه باهام

<<تا این جارو داشته باشید>>

منم کلی فکر کردم که چجوری بهش بگم اما چیزی به این مغز لامسب نرسید،چیکارش کنم خب آکبنده آکبنده!

تا اینکه یه روز داشتیم اس بازی میکردیم بهش گفتم هانی یه چیزی میگم از ته دلم و صادقانه میگم،اونم گفت بگو،گفتم من یه حسی تو بدنمه که همیشه کار درست رو بهم میگه و هر وقت بهش عمل میکنم موفق میشم(حسابی هول کرده بودم)

اونم گفت حست حالا چی میگه؟منم گفتم میگه هانی دوست دارم!!!!!!!!!!(اینو که گفتم کلی راحت شدم)

هانی خیلی دیر ج داد،داشتم نا امید میشدم که دیدم گوشیم ویبره زد،دست پاچه شدم و زود نگاش کردم،وای هانی بود،نوشته بود:خواهشا این حس رو از بین ببر!

نمیدونید چه حالی داشتم ،بغض کردم،میخواستم گریه کنم اما اشکم در نمیومدتا صبح هزار تا فکر و خیال میومد تو سرم!با خودم گفتم شاید عاشقه یکیه یا بی اف داره،اما یکم که فکر میکردم میدیدم بابا این هانیه با این حجب و حیا محاله با پسری رابطه داشته باشه !همینم که با من اس بازی میکنه از سره دلسوزیه.

هر طوری شد خوابیدم ،اون روز کلا روز شانسه من نبود!

دیدید؟اگه شما جایه من بودید نا امید نمیشدید؟

این اولین تلاشم که شکست خورد!

تا چند وقت اس هامون خیلی سرد شده بود،بعد از يه مدت هانی دید که ناراحتم و خیلی غمگینم پرسید:

چته علیرضا?

چرا تو لکی؟

تو که اینطوری نبودی!(فکر کردم خودشو داره به اون راه میزنه)گفتم عاشقم،از یه دختره خوشم اومده بد جور( فکرمیکردم که هانی منظورمو فهمیده!)

کلی حرف زدیم....

بعد هانی گفت اون دختر کیه؟

منم گفتم تویی،اون دختر هانیه!

دیدم هانی گفت عشق مقدسه و یه چیزه الکی نیست،اگه دو نفر عاشق باشن باید صاف و صادق     و ...کلی حرف قشنگ زد

خلاصه منم قول دادم تا اخر عمرم عاشق و همدمم هانی باشم،با خودم میگفتم ای خدا نوکرتم!بالاخره اونی رو که میخواستم بهم دادی!

من کلا خیلی تنهام ،الانم تنها دلیل و بهونه زندگیم هانیمه و تنها یارم هانیه،امیدمم اول خدا بعد هانی جوووونم


| جمعه سی ام دی 1390 | 9:58 | alireza| |

 


همه میگن آشنایی و عاشق شدن نتی الکیه/اما به نظر من حرفه مفت  میزنن.


یعنی اصلا یه چیز فوق العاده است عشق منو هانی!بعضی وقتا با خودم خلوت میکنم و به روزای اول آشنایی فکر میکنم

البته یه کم در ورد خودمون بگم:

♥هانی جونم♥ :یه دختر فوق العاده مهربون-دوست داشتنی-منطقی-مذهبی-راست گو...و مهم ترین خصوصیتش دل پاک... وای هانی اینارو با اشک ریختن مینویسم

علیرضا(خودم):یه پسر که زود جوش میاره و اعصبانی میشه-پررو-زیاد مذهبی نیست-با مرام-احساساتی و نوکر هانی خانوم(اینم بگم که من گذشته ی ننگینی دارم اما هانی گفت عیبی نداره)

بگذریم

اولین اشنایی:یه وب کلکل بود که ما دوتا توش عضو بودیم , 29 اسفند 1389,,,,دقیقا یادمه انگار 1 دقیقه پیش بود , تو چت روم بودیم که من استارت کلکل رو زدم
,همه ساکت بودن(اینم بگم هانی خیلی شیطونیه)اون یکی ساعتی یه بار حرف میزدن ,رقیبه خوبیه هانی تو همه چیز ,اخرایه شب شد(12) که هانی گفت فردا میخوایم واسه تعطیلات عید بریم مسافرت ,منم گفتم هه هه بگو کم آوردم دیگه... بگذریم تو همون آشنایی اولم تو دلم نشست

دومین بار:تو چت رومه دوستمون میلاد(به من میگفت داداش و به هانیم میگفت آجی)بودیم ,همه ساکت بودن که میلاد چند تا عکس بوسه آپ کرد و بهمون داد(عکساش خیلی قدیمی و خز بود)منم واسه تنوع بحث س*ک*س رو وسط کشیدم , همه خجالت میکشیدن ,منم چند تا عکس س*ک*س*ی آپ کردم همه گفتن نا نمیکنیم(بعدا فهمیدم هانیه چیکار کرده)......بگذریم


سومین بار:من یه وب دوست یابی زدم  ,یه روز رفتم درخواستای عضویت رو چک کنم دیدم به به هانی جونم درخواست داده ,عضوش کردم ,گذشت و گذشت تا حدود 3 هفته بعد که من تو یه رشته ورزشی(کیک بوکس)قهرمان شدم(یادش بخیر)بعد ار کلی خوشحالی هانی یادم افتاد(تو دلم فتم بزار تو شادیه خودم شریکش کنم)بهش اس دادمو گفتم ....ازم شیرینی خواست(هنوزم بهش شیرینی ندادم هه هه )بگذریم...


آغاز رابطه:من از اون روزی که تو وب عضو شد باهاش اس بازی میکردم(اما تا یه ماه اصلا نمیحرفیدیم آخه هانی جونم خیلی خجالتیه)کم کم داشت یخمون آب میشد ,5مرداد تولدم بود , هیچکس اصلا بهم تبریک نگفت , ظهر بود حدود ساعت 4 دیدم گوشیم زنگ میخوره ,هانی بود ,فکر کردم تک میزنه و نمیخواد بحرفه(خجالتی بود دیگه)جواب دادم دیدم قطع نکرد ,حس میکردم که خیلی خجالت میشه ,سلام و احوال پرسی کرد و گفت تولدت مبارک(تو اون لحظه انقدر خوشحال شدم که حاضر نبودم صدای گرمشو با هیچ چیز دیگه عوض کنم ,خداحافظی کرد وقطع کرد ,این کارش خیلی به دلم نشست(همیشه خوشحالم میکنه)

یکم ک گذشت بهم داشیتم کم کم اعتماد میکردیم ,همیشه دوست داره کمکم کنه.

یه بار تلی داشتیم میحرفیدیم (من خیلی خودمونی و لاتی حرف میزنم )با مادر گفتم نه نه بم گیر داد(عاشق همین گیر دادنشم)گفت بگو مادر....بگذریم


شنبه9مرداد بود که دستم شکست ,تنها کسی که آرومم میکرد هانی بود  ,شبا واسه این که حوصله ام سر نره و تنها نباشم تا دیر وقت باهام اس بازی میکرد ,چه دورانی بود.


....حالا اگه بقیه ماجرارو تعریف کنم دیدگاهتون درباره رابطه نتی عوض میشه....


 


| سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | 23:4 | alireza| |

Design By : alireza